غم غروب نگاهت نشست بر روحم بمان ستاره که بی تو بهار می میرد
میان دشت بنفشه کنار برکه عشق برای شهر دلم انتظار میمیرد
دلم به وسعت آلاله های سرخ ست وجود آبی احساس پاک و بارانی ست
چگونه بی تو بمانم بدان بهانه من دلم هنوز به دست تو زندانی ست
بدان که قصه احساس قصه نیلی ست بیا و قصه او را دوباره باورکن
بجای هجرت و اندوه و بی قراری و درد بیا و از سر لطف تو فکر دیگر کن
پرنده از غم هجران تو چه باید کرد دلم برای نگاهت بهانه می گیرد
دلم اگر بروی در خزان هجرانت چو یک کبوتر بی آب و دانه می میرد
اگر چه قدر نگاه تو را ندانستم ولی همیشه به یاد تو شعر می خوانم
بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد دگر میان گلستان گلی نخواهد ماند
بدون تو گل و گلدان غریب خواهد شد دگر میان چمن بلبلی نخواهد ماند
شکسته می شود از دوریت بلور دلم بدون تو تپش قلب من چه بی معناست
بدون تو دلم از تب همیشه خواهد سوخت بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست
مرور خاطره انتشار احساست دل مرا به تماشای عشق خواهد برد
بمان همیشه که بی تو ترانه بودن میان قلب هزاران جوانه خواهد مرد
اگر بروی کار باغ چشمانم همیشه شکوه و اشک و شکستن و زاریست
میان شبنم اشکم بلوری از عشق ست به یاد جاده سرسبز شهر چشمانت
بمان همیشه دلم بی تو زرد خواهد شد تمام هستی این دل فدای مژگانت
غم نبودن تو در کنار من سخت ست حضور آبیت اینجا چه قدر زیبا بود
چگونه می شود اکنون میان غربت باغ بدون زمزمه آبی تو اینجا تنها بود
چه لذتی ست درون نگاه پر نورت بیا و زخم عمیق مرا تو درمان کن
ببین چه درد بزرگی ست غربت دو نگاه بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن
بدون یاد تو قلبم کویر خواهد شد بمان همیشه که بی تو نسیم غمناکست
تمام کلبه چشمم تمام شهر دلم ز قطره قطره باران اشک نمناکست
زبیا که بی تو وجودم همیشه پاییز ست قسم به نغمه باران بمان بهانه من
ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم ا
یکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی آن شب نمی دانی اما تا صبح لرزیده بودم
آن شب تو با خود نگفتی که بر سرمن چه آمد انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد
گفتم ایکاش شب ها هر گر نخوابیده بودم از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم آ ن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم
بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم
اندوه بی اعتنای چه یادگار عجیبی ست اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم
حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت یک آسمان اشک آن شب در کوچه پایشده بودم
هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد وبعد رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد
|